وارثان زمین

وَلَقَدْ کَتَبْنَا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ

۳۵ مطلب با موضوع «بصیرت سیاسی» ثبت شده است

فطر و آغشتگی به سیاست


میثم مطیعی خوب روضه می‌خواند. شعرهای خوبی انتخاب می‌کند. سعی می‌کند کلامش در روضه خارج از متن مقتل نباشد. برای خودش در فضای مدّاحی جریان‌ساز بوده است. خودش هم بچة دوست‌داشتنی‌یی است. همة این حرف‌ها سرجای خود درست است. حتی سیاسی بودن مطیعی هم «سرِ جایِ خودش» درست و انتخاب شعرهای انقلابی‌اش هم کار قابل دفاعی است. البته در درون همان مدیوم مداحی‌اش هم اشکالاتی دارد. در برخی اشعار نسبت به رهبر انقلاب غلوّ کرده بود که البته غلظت‌اش در سال‌های اخیر کمتر شده بود. اما قصة امروز ما دخلی به ویژگی‌های مطیعی و امثال مطیعی ندارد. قصه، چیز دیگری است.

عید فطر را از هر سوراخی و از هر روزنه‌یی بنگرید، سیاسی نیست. نماز عید فطر هم تا جایی که ما یادمان می‌آید ربطی به سیاست نداشت. چرا باید این مراسم را آغشته و «آلودة» سیاست و سیاست‌زدگی بکنیم؟ نماز عید فطر باید بتواند هرآدم مذهبی و نیمه‌مذهبی و نمازخوان و حتی غیرنمازخوانی را به خودش بکشاند. در نماز عید فطر 96 با رخدادی روبرو شدیم که به نظر من بدعت بود. اگر قرار باشد که هر سال در تجمع نماز عید فطر، مواضع سیاسی یک اندیشة خاص از تریبون عمومی و ملّی «حُقنه» شود؛ من اولین نفری هستم که انصراف خودم را از حضور در نماز عید فطر سال بعد اعلام می‌کنم. حتی اگر مواضع سیاسی شخصی من با مواضع تریبون غصب‌شده یکی باشد. در شعر مطیعی اشاره به صف اول- بخوانید حسن روحانیِ رییس‌جمهور - شده بود. آیا ارکان دیگر صف اول هم همان‌طور نقد می‌شوند. مثلاً آیا امکان و شرایط منصفانه و آزادانة نقد آقای صادق لاریجانی از همان تریبون وجود دارد؟ آیا امکان و شرایط مساوی برای نقد آقای احمد جنّتی هم وجود دارد؟ آیا امکانِ نقد آقایانِ «انتصابی» از همان تریبون و در شرایط مساوی وجود دارد؟ اگر آری که من مخلص دوستانِ هشتگِ میثم-صدای-ماست هم هستم. از این هشتگ‌ها بسازیم و عقاید انقلابی خود را فریاد کنیم. اما اگر جواب، منفی است؛ بیخود می‌کنیم که زبان باز کنیم و کلمة مقدس نقد را به زبان بیاوریم. نقد، شوخی و مداهنه نیست. نقد مقدمه می‌خواهد که انصاف و عدالت در نقد را شامل می‌شود.  

۰۶ تیر ۹۶ ، ۱۱:۳۸ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سجاد نوروزی

ناداوری


حیرت. تنها کلامی که می‌شود گفت. حیرت و خشم. آخرالزمان شده. تا پارسال داوری جشنواره‌ی فجر، داوری بود و بد بود. امسال با چیزی روبه‌رو هستیم که رسماً کودتا است. توطئه است. حقّه‌بازی است. 

البته بحث سر نقد یک فیلم نیست. هر فیلم سر جای خود باید نقد شود. اکنون بحث بر سر رقابت و مقایسه‌ی فیلم‌ها با هم است. من اگر در این موضع له یا علیه فیلمی حرف بزنم معنای نقد نمی‌دهد. الآن بحث سر معترض بودن به بی‌انصافی و تبعیض است. 

گشت۲ در سه رشته نامزد شده. باورش سخت است. من باید درباره‌ی گشت۲ افشاگری کنم. در این فیلم صحنه‌ای هست که از عینک‌فروشی می‌آیند بیرون. فرخ‌نژاد رو به عینک فروش و از پشت شیشه - حالت لب‌خوانی و بی‌صدا - فحش بسیار رکیکی را می‌گوید که هر خری متوجه فحش می‌شود. من هرگز شرافتم اجازه نمی‌دهد به فحش اشاره کنم. حال چه‌طور سهیلی توانسته؛ بماند. از این دست کثافت‌کاری‌ها در گشت۲ زیاد است. اصلاً کدام نادانی این لجن متعفن و این آروغ عفن سهیلی را به جشن سینمای ایران راه داده است. حالا که راه داده است؛ کدام سبک‌مغزی به خود جرئت داده است که جایزه هم به آن بدهند. اگر روی‌شان بشود غیر از جایزه‌ی فنی جایزه‌ی اصلی هم به آن می‌دهند‌. حتماً متلک‌های سبک و سطحی و غیرسینمایی گشت۲ به جریان سیاسی مخالف «اعتدال» ، برای‌شان موضوعیت داشته است. چه‌طور رگ خواب از گشت۲ کمتر نامزد شده؟ باور می‌کنید؟

از گشت۲ بگذریم. به فراری برسیم. فراری جزو آثار ضعیف داوودنژاد است. چه‌طور نامزد بهترین کارگردانی و بهترین فیلم شده؟ دوره‌ی این باج‌دادن‌های حال‌به‌هم‌زن کی به سر می‌رسد؟ چه‌طور رگ خواب نامزد کارگردانی نشد؟ باز تأکید می‌کنم الآن در مقام نقد فیلم نیستم. به‌موقع نقد جدی به رگ خواب دارم و آن را فیلم بدی می دانم اما الآن بحث مقایسه است و انصاف و تبعیض. رگ خواب هر چه قدر هم بد باشد قطعاً یک پلان‌اش هم با گشت ارشاد۲ قابل مقایسه نیست‌. اگر داوری فجر ریش‌سفیدی است و راضی کردن همه؛ پس سهم نعمت‌الله چه می‌شود؟ اگر هم داوری واقعی و فنی است، که نیست؛ باز هم داوران مورد سوال‌اند. فراری بیشتر به تله‌فیلم می‌ماند تا سینمایی. فراری یک تله‌فیلم کوچک، ضعیف و قابل احترام است. اما این‌که فراری برای کارگردانی نامزد شود اما رگ خواب نشود؛ مسخره است. اگر می‌خواهید به پاس یک عمر تلاش به داوودنژاد جایزه بدهید؛ بروید و سر جایش این کار را بکنید. آخر و عاقبت نادیده گرفتن امثال نعمت‌اله این است که یک روز هم باید حق یکی را بخورید و به پاس یک عمر تلاش جایزه‌ی دیگری را به نعمت‌الله بدهید. این‌که دور باطل است.

برای ایّوبی متأسفم. نمردیم و فهمیدیم که «تدبیر» یعنی باج دادن به اراذل و اوباشی که با فحش استادیومی و آروغ و داف‌بازی و دری‌وری سیاسی‌نمای جنسی، فیلم پُر می‌کنند. نان‌شان حلال مباد. نمردیم و فهمیدیم که «اعتدال» یعنی حرف صریح و روشن و شفاف را کنار بگذاریم و سینمای بی‌خاصیت و میان‌مایه و بی‌دغدغه را ارج نهیم‌ که نه سیخ بسوزد نه کباب.

۱۹ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۴۶ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سجاد نوروزی

سیاهه

نه این که همه این آدم ها را دوست داشته باشم. نه این که همه شان را قبول داشته باشم. نه این که با همه شان هم فکر و هم عقیده باشم.

این ها فقط رأی من است برای یک قاعده عقلی و بیّن به نام دفع افسد به فاسد. البته برخی از این نام ها بسیار لایق و بزرگوارند. هر مجلسی هم که تشکیل بشود، برای شان دعا می کنم.


سیاهه‌ی نهایی رأی من برای خبرگان

1.      اکبر هاشمی بهرمانی (رفسنجانی)

2.      حسن روحانی

3.      سیدمحمود علوی

4.      محسن قمی

5.      محسن اسماعیلی

6.      محمدباقر باقری کنی

7.      محمدتقی مصباح یزدی

8.      احمد جـنّتـی

9.      محمـد یزدی

10.  علی‌رضا اعرافی

11.  محمدرضا مدرسی یزدی

12.  ابراهیم امینی

13.  سیدابوالفضل میرمحمدی

14.  نصرالله شاه‌آبادی

15.  محمدعلی تسخیری

16.  محمد امامی کاشانی


 

سیاهه‌ی نهایی رأی من برای مجلس شورای اسلامی تهران


1.      احمد توکلی

2.      علی مطهری

3.      مهدی کوچک‌زاده

4.      الیاس نادران

5.      علیرضا زاکانی

6.      حسن سبحانی

7.      محمد خوش‌چهره

8.      مهرداد بذرپاش

9.      پرویز داوودی

10. سیدمحمـد غرضـی

11. مرضیه وحید دستجردی

12. اسماعیل کوثری

13. غلام‌رضا مصباحی مقدم

14. مرتضی آقاتهرانی

15. علی‌رضا محجوب

16. محمد سلیمانی

17.  سیدمحمود نبویان

18.  سیدمسعود میرکاظمی

19.  حسین مظفر

20.  بیژن نوباوه‌وطن

21.  مجتبی رحماندوست

22.  غلام‌علی حداد عادل

23.  لاله افتخاری

24. فاطمه رهبر

25. زهره الهیان

26. فاطمه آلیا

27. یحیی آل‌اسحاق

28.  محمدجواد عامری شهرابی

29.  حسن غفوری‌فرد

30.  کاظم جلالی


۰۳ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۵۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱
سجاد نوروزی

فیلمِ لانتوری، خود، لانتوری است


 در معنیِ اصطلاح لانتوری در منابع فارسی نوشته‌اند که لانتوری یعنی ضعیف و کم‌مایه ( در اصطلاح قصابان ). از معانی دیگر آورده‌اند که به فرد تازه‌کار و کارنابلد هم گفته می‌شود. به افراد پرمدعای توخالی هم لانتوری گفته می‌شود. الآن که از تماشای مرض‌آلودِ فیلمِ چرکِ رضا دُرمیشیان، لانتوری، فاصله گرفته‌ام به این می‌اندیشم که تنها نکته‌ی مثبت فیلم این بود که نامِ جذاب فیلم اتفاقاً در مورد خود فیلم مناسبت دارد. یعنی خودِ فیلمِ لانتوریِ رضا دُرمیشیان بماهو موجود واحد، یک لانتوری اساسی است. نمی‌دانم این جماعتِ مثلاً روشن‌فکر که سر و شکل هنری‌مآب و روشن‌فکر نما دارند و دایم سر در تئاتر و سینما و گالری نقاشی و ... دارند؛ چه چیزی در این دست فیلم‌سازان می‌یابند که علی‌رغم به لجن کشیدن مخاطب باز هم برای او کف می‌زنند و رأی بسیار پسندیدم می‌دهند. مرضِ اصلی در درون جریان روشن‌فکری است. این جریان اگر بیمار نباشد، جهازِ هاضمه‌اش چنین فیلم‌های کثیف و مرض‌آلودی را پس می‌زند. آدم سالم این فیلم را پس می‌زند. مردم همه به عنوان عامه‌ی مردم چنین فیلم‌هایی را نمی‌خرند چون خدا را شکر هنوز این‌قدر مریض و مسخ نشده‌اند. ای‌کاش فیلم‌هایی مانند لانتوری توقیف نشود تا مردم با فشار اجتماعی و بی‌محلی، فیلم را سرکوب کنند.

فیلم لانتوری به طور جمع‌وجور، درباره‌ی واقعه‌ی پاشیدن اسید روی صورت یک زنِ فعال اجتماعی و روزنامه‌نگار است. این اسیدپاشی توسط مرد جوانی که سرپرست یک گروهِ مخوف خلافکاری است؛ صورت می‌گیرد که اعضای دری‌وریِ این باند،  اتفاقاً قلب‌هایی چون گنجشک دارند و با هدف کمک به ایتام و محرومین دزدی می‌کردند. نام این گروه خلاف‌کار لانتوری است. فیلمِ کِش‌دارِ لانتوری با ایجاد سوال درباره‌ی چگونگی برخورد با اسیدپاش هم بیاناتی دارد و با یک پایان‌بندی مشخص ( و نه پایانِ باز ) تمام می‌شود. این چند خطی که نوشتم را با حفظ وقار و خویشتن‌داری مرقوم کردم وگرنه این فیلم آن‌قدر روی اعصاب من پیاده‌روی کرده است که حوصله‌ی بیان همین چند جمله را هم برای من نمی‌گذارد. و اما مشکل‌های فیلم. شکل فیلم به صورت یک مستند روایت می‌شود. آدم‌های باربط و بی‌ربط روبروی دوربین درمیشیان می‌نشینند و تحلیل می‌کند. یکی از این کسانی که با او صحبت می‌شود و نسبت به قصه هم کاملا بی‌ربط است فردی است که روی پتو و پشت به پشتی در یک اتاق ساده نشسته است و به عنوان مغازه‌دار معرفی می‌شود. از همان ابتدای فیلم این فرد از کادر زده بود بیرون. مشخص بود که فیلم‌ساز بنا دارد که متلک‌های بیهوده و بی‌معنی‌اش را به نظام اسلامی، با بازی دادن این مغازه‌دار بپراند و در واقع عقده‌گشایی کند. تمام تحلیل‌های این مغازه‌دار نسبت به قصه بی‌ربط بود. گویی فیلم‌ساز وسط یک داستان جدی قصد ظنّازی و شوخی دارد. یک پلیس و یک پزشک هم در بین مصاحبه‌شوندگان بودند که نقش مشابه مغازه‌دار را در هندسه‌ی شوم فیلم لانتوری ایفا می‌کردند. یعنی قرار بود دیالوگ‌های به ظاهر مسخره‌یی بگویند تا مخاطب به منطق آن‌ها بخندد تا مابه‌ازای بیرونی این افراد در خارج از فضای سینما و هنر، واقعاً مورد تمسخر واقع شوند. این کار بسیار کثیف و خراب کردن هنر سینما است. کاری را که به سادگی در یک تارنما یا مطبوعه‌ی زرد یا نیمه‌زرد سیاسی می‌شود انجام داد؛ چرا باید به عرصه‌ی هنر سینما کشاند؟

به سراغ مریم برویم. یک مقوای پرت‌وپلا و هرگز به شخصیت نرسیده. با یک روزنامه‌نگارِ کنش‌ور و پرجنب‌وجوش و حرفه‌یی طرف هستیم که علاوه بر احاطه‌ی به حوزه‌ی مطبوعات، سرِ پُرسودایی هم در باب بخشش‌گرفتن از خانواده‌های داغ‌دار قتل دارد. از این مقتول به آن مقتول. از این زندان به آن زندان. راوی لانتوری به من مخاطب می‌گوید که این زن حسابی سر از صفحه‌ی حوادث روزنامه درمی‌آورد و زندگی‌اش را وقف اعدام نشدن این افراد می‌کند. حالا می‌رسیم به عاشق شدن نوید محمدزاده نسبت به مریم. اتفاق ماقبل مقوّایی فیلم لانتوری. کات و ناگهان عشق. سوال من این است که این عشق چه‌طور رخ داده است؟ هرگز جوابی نمی‌شنوم. بگذریم. صحنه‌ها را در فیلم شلوغ لانتوری پیمایش می‌نماییم. کیف مریم را لانتوری‌ها می‌قاپند. بعد نوید محمدزاده با کیف مریم سراغ‌اش می‌رود. هر بشر صاحب حداقل هوش‌بهر ( مثلاً بالای هفتاد و شاید کمتر ) در آن میزانسن می‌فهمد که این یارو خلاف‌کار است. حیرت من این‌جاست که چه‌طور و بر اساس چه منطق مزخرفی این زنِ سطحِ بالا ( که در روزنامه‌ی گاردین یادداشت می‌نویسد! ... ) و مدام با بحث‌های جرم و جنایت و... سر و کار دارد؛ به پیشنهاد این مرد جوان خلاف‌کار پا می‌دهد. جالب است که در اواخر فیلم نوید محمدزاده تنها دیالوگ صحیحِ فیلم را می‌گوید و آن این است: اگر مرا دوست نمی‌داشت چرا به روی من می‌خندید؟ سوالی که هرگز مریمِ صورت‌سوخته‌ی فیلم به آن جواب درستی نداد. در واقع درمیشیان جوابی ندارد که بدهد. بزرگ‌ترین بی‌منطقی فیلم همان‌جایی است که بیننده می‌پرسد چرا مریم قضییه‌ی مزاحمت نوید محمدزاده را به پلیس اطلاع نمی‌دهد. خیلی خیلی ساده. پلیـس و دیگر هیچ. یعنی مریمِ فیلم لانتوری این‌قدر احمق است؟ همین احمق بودن در فیلم نقض شده است. کسی که در گاردین می‌نویسد و شهر را برای بخشش یک اعدامی به‌هم می‌ریزد؛ نمی‌تواند تا این حد احمق باشد که در مواجهه‌ی پر از خطر با یک لانتوریِ تیزی‌به‌دست و کیف‌قاپ، پلیس را در جریان نگذارد. بگذریم. رابطه‌‌ی جهل‌آمیز این دو ادامه پیدا می‌کند. البته فیلم بسیار کِش‌دار و حوصله‌سربر است. حوصله‌ی خود تدوین‌گر و کارگردان هم سر می‌رود. از ریتم فیلم و آن شاترهای پرسروصدا و بی‌معنی و ریتم سکوت‌گونه‌ی انتهای فیلم معلوم است.

رابطه‌ی این دو با حضور کلاژ گونه‌ی یک آقازاده به قصه به‌هم می‌ریزد. این آقازاده هم به فیلم چسبانده شده تا عقده‌های سیاسی فیلم‌ساز گشوده شود. بیننده هرگز چرایی وجود این آقازاده را در منطق قصه نمی‌فهمد. اصلاً این آقازاده کیست؟ انسان است؟ حیوان است؟ مالِ کدام جناحِ سیاسی است که این‌قدر بی‌دست‌وپا است. چه‌جور آقازاده‌یی است که می‌شود آن را بدزدی و لخت‌اش کنی؟ کنش‌های بعدی این آقازاده نسبت به معشوقه‌اش مریم آن‌قدر ماست‌ودوغی است که فقط خنده بر لب می‌نشاند. به هر حال آقازاده هر چه باشد آدم است و کنش دارد. فعال است. توِ فیلم‌ساز که نمی‌توانی چگونگیِ دل‌بستن مریم به این آقازاده را نشان بدهی، غلط می‌کنی فیلم می‌سازی. بدبخت! آخرش زندان اوین است دیگر. نترس! نظام تا حالا هیچ فیلم‌سازی را اعدام نکرده است. باز سوال پیش می‌آید که چه‌طور مریمِ اصلاحاتی و غرب‌دوست عاشقِ یک ریشوی یقه‌بسته‌ی مذهبی‌نما می‌شود. فیلم ادعا می‌کند که وقتی مریم آقازاده بودنِ سعید را فهمید دست از رابطه کشید. در حالی‌که قبل از این اطلاع، ظاهر سعید هم تابلو بود که بالاخره یک نسبتی با نظام دارد. چه‌طور توجیه کنم خودم را که مریم این حد از نسبت داشتن را نفهمیده است؟ توجیه نمی‌شوم چون درمیشیان پا در هواست. این آقازاده معلوم نیست چه تیپ آقازاده‌یی است. آقازاده‌ها هم تیپ‌های مختلفی دارند. عجالتاً رضا جان درمیشیان را با شوهر مهناز افشار آشنا می‌کنم. او هم یک آقازاده است. پس ما در سینما عنوان کلی آقازاده را نمی‌پذیریم. آقازاده باید در فیلم ساخته شود. اگر بنا باشد که با اطلاعاتِ خارج از فیلم آقازاده را بشناسیم باید آدرس داده شود. هیچ آدرسی داده نمی‌شود. پس نه آدرس آن آقازاده در بیرون از قصه داده می‌شود و نه هیچ آقازاده‌یی در فضای قصه ساخته می‌شود. منِ مخاطب علاف بودم که در بامداد شبی سرد در چارسوی اشکان جان خطیبی رفتم و لانتوری دیدم. درمیشیان پا در هواست.

عیب دیگر فیلم، حمایت شادگونه‌ی فیلم‌ساز از بزه و بزهکار و فاحشه است. بارون رسماً یک فاحشه است. کارش را هم عالی انجام می‌دهد. و ما به تحمیل درمیشیان با هم به کارها و اداهایش می‌خندیم و سمپاتی داریم. حتی او را باید معصوم و بی‌گناه فرض کنیم. پادادن مریم هم به رابطه‌ی با نوید محمدزاده چیزی جز هوس نمی‌نماید. که حنماً این هوس هم درنیامده است. تازه اگر درمی‌آمد هم می‌شد سمپاتی با هوس. که بسیار کثیف بود. فیلم با بارون و تن‌لاشی‌ها و تن‌فروشی‌هایش سمپاتی دارد و این حرکت‌های چرک هیچ ربطی به رابین‌هود ندارد.

نکته‌های دیگری هم هست که مجال‌اش نیست و باید برای وقتی دیگر گذاشت. از قاضی و آخوند و پزشک و فیلسوفِ شاعرِ الکی‌خوشِ مقوایی تا روان‌پزشک و دیگر مصاحبه‌شونده‌ها. آخرش هم یک کلمه‌ی دلواپس را در دهان مغازه‌دار گذاشت و قضییه‌ی گوجه‌ی سه هزار تومان نارمک ( احمدی‌نژاد ) را  مطرح کرد که باز هم عقده‌گشایی است. فقط من مانده‌ام که این فیلم‌جورکنِ نامرد چرا حرف سیاسیِ خودش را توی دهن نماینده‌ی مردم می‌گذارد. یعنی متاع را از جایی به جایی که حق نیست می‌کشاند و و این قــوّادیِ سیاسی است. پایان‌بندی فیلم هم برانگیختن احساسات بود و قصه‌ی قصاص. و پرسش بخشیدن و نبخشیدن. قصه را لو ندهم. گرایش سالوس‌صفتانه‌ی فیلم به قرائت غربی از حقوق بشر هم جلوه‌هایی دارد. به هر حال این جماعت برای یک عده‌یی آن‌طرفِ آب فیلم می‌سازند که البته بسیار بد می‌سازند.

لانتوری خودِ فیلم است. پرمدعای کم‌مایه خودِ درمیشیان است. از این جهت من این اسم را می‌پسندم.

 

۱۵ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۲۸ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سجاد نوروزی

شرح نفوذ

 

 مدتی است که کلیدواژه‌ی نفوذ بر سر زبانِ اهل سیاست و اصحاب رسانه افتاده است. رهبر انقلاب تقریباً هم‌زمان با فرود آمدن کشتیِ مذاکرات هسته‌یی بر ساحل توافق و لنگرگاهِ برجام، قضییه‌ی نفوذ را با تأکید زیادی در فضای عمومی جامعه مطرح کردند. این رهنمودها در عین حال که نمایش‌دهنده‌ی هوشمندی و حکیم بودن رهبر است، طبیعی می‌نمود. از نظر جامعه‌شتاختی، جامعه‌ی ایران پس از کش‌وقوس‌های فراوان پس از انقلاب و نهایتاً شکیبایی در برابر ناملایمات حاصل از دشمنیِ دشمنان در پرونده‌ی هسته‌یی، به مرحله‌یی بسیار آسیب‌پذیر و شکننده رسیده است. فقط در مورد همین قضییه‌ی هسته‌یی، مردم به خاطر متهم‌شدن کشور به تسلیحاتی شدن هسته‌یی، که بی‌اساس بودن‌اش روشن است، مجبور به تحمل تحریم‌ها و فشارهای سیاسی و اقتصادی شدند. شرح مسایل مربوط به تحریم بسیار گفته شده است. من به آن نمی‌پردازم. دغدغه‌ی من فضای حساس پس از برجام است. عده‌یی جاهل یا خائن پیدا شده‌اند که با عجله‌ی زیاده از حد، می‌خواهند پرونده‌ی نفوذ را با یک مشت بولتن و شعار و فحش و بگیر و ببند، مختومه اعلام کرده و خوش‌حال و خندان و ظفرمندانه به سراغ پرونده‌های دیگر و علَم‌های بر زمین مانده‌ی دیگرِ نظام بروند! حال این افراد یا احمق هستند یا خائن. البته خائن در این برهه باید به معنای کاسب به ذهن بیاید. یعنی کسی که از برملا کردن نفوذ و نفوذی استفاده‌ی سیاسی و اجتماعی و آبرویی می‌کند. شاید هم جاهل باشند که امیدواریم دست از جهالت بردارند و به مسایل ژرف‌تر بنگرند. 

نفوذ در دنیای امروز خیلی فراتر و عمیق‌تر از گماشتن چهار نفر جاسوس در چهار اداره‌ و سازمان است. فروکاست معنای نفوذ به وجه سنتی نفوذ یعنی جاسوسی یعنی فراموش کردن معنای اصلی این پدیده. نهایت کاری که از یک جاسوس در شرایط تکنولوژیک امروز برمی‌آید؛ جاسوسی امنیتی و نظامی است که آن هم خیلی به حضور فرد جاسوس نیاز ندارد و در بسیاری موارد تبدیل به جاسوسی دیجیتال و الکترونیک شده است. البته جاسوسی به معنای سنتی کلمه، هرگز تعطیل‌بردار نیست و من در مقام نفی کامل نیستم اما آن سبک از جاسوسی به بحث نفوذ ارتباط چندانی پیدا نمی‌کند. چه این‌که مقام معظم رهبری در دیدار با فرماندهان سپاه مورخ 94/6/25 گفتند:« امروز نفوذ دشمن یکی از تهدیدهای بزرگ است برای این کشور؛ دنبال نفوذند. نفوذ یعنی چه؟ نفوذ اقتصادی ممکن است، که البتّه کم‌اهمّیّت‌ترین آن نفوذ اقتصادی است؛ و ممکن است که جزو کم‌اهمّیّت‌ترین [هم‌] نفوذ امنیّتی باشد. نفوذ امنیّتی چیز کوچکی نیست امّا در مقابل نفوذ فکری و فرهنگی و سیاسی، کم‌اهمّیّت است. نفوذ امنیّتی عوامل خودش را دارد، مسئولین گوناگون -از جمله خود سپاه- جلوی نفوذ امنیّتی دشمن را با کمال قدرت ان‌شاءالله میگیرند.» پس با این حساب تمرکز اصلی فکرها و زبان‌ها باید روی مسئله‌ی نفوذ فرهنگی و سیاسی باشد. پس با این حساب تمرکز اصلی فکرها و زبانها باید روی مسئله‌ی نفوذ فرهنگی و سیاسی باشد. 

اینک باید برای آگاه شدن از چیستی و چگونگی نفوذ، شناخت خود را از نگاه دشمن به جامعهی ایران افزایش دهیم. دشمن به چیزی که نمی‌شناسد تهاجم نمی‌کند. تصویر جامعه‌ی ما در نگاه دشمن و میزان آگاهی ما از این تصویر به ما در زمینه‌ی دشمن‌شناسی و نفوذشناسی یاری میکند.

امروزه جامعه‌ی ایران توسط چشم‌ها و گوش‌های زیادی رصد می‌شود. ظاهراً ما خیلی برای آن‌ها جذاب هستیم. علت این جذابیت هم فقط جذبه‌ی انقلاب اسلامی است. دنیای مدرن نگاه ویژه‌یی به بنیادگرایی دارد. برای انسان غرق در پیچیدگی‌های دنیای مدرن، این امر خیلی پرجاذبه است که ملتی پیدا شده است که فراتر از تمام مناسبات مدرن و پیچیدگی‌های آن، انقلابی مبتنی بر اصیل‌ترین آرمان‌های وحیانی کرده است. البته درون این انقلاب آدم‌هایی پیدا شدند که نه تنها دست از آرمان‌ها برداشتند بلکه توبه‌کنان رو به آرمان‌های آمریکایی کردند. این بیچاره‌ها گمان می‌کنند که اگر سرِ تسلیم فرود بیاورند می‌توانند برای غربی‌ها جذاب شوند. غافل از آن‌که تمام جذابیت انقلاب اسلامیِ ما به هیبت اسلام است. شکوه اسلام است که ما را باشکوه می‌کند. برای غربی‌ها خیلی پرجاذبه است که یک مسلمان به حکم وحی و نقلِ پیامبرش، پشتِ پا به آداب شیک جامعه‌ی مدرن می‌زند و حاضر نمی‌شود شراب بخورد و حتی حاضر نیست سرِ سفره و میز و مجلسِ دارای شراب لحظه‌یی بایستد. وقتی یک انسان غربی چنین صحنه‌یی را می‌بیند با نگاه تحسین نگاه می‌کند. از همین جهت بود که خبیث‌های اتاق‌فکر نشین غربی به صرافت ساخت نسخه‌ی بدلی از این شکوه کردند. متأسفانه در این کارشان موفق بودند و در حدود سه دهه، سه نسل از گروه‌های بنیادگرایی خشن را راه‌اندازی کردند. این سه نسل، طالبان، القاعده و داعش هستند که نسلی پس از دیگری دچار جهش ژنتیکی شدند. 

در معارف عرفانی اسلام، شنیده‌ایم که هر جا کار خیر برای شما سخت شد بدانید که شیطان خیمه‌ی سنگین زده است. بزرگان سفارش می‌کنند که بر نفس غلبه کنید و حتماً آن کار را انجام بدهید. مثلاً اگر برخاستن از خواب در شبی بر شما سخت شد؛ انفاقاً همان شب است که شب قدر و سرنوشت‌ساز شما است. شیطان همان شب مهم است که شما را به ادامه‌ی خواب دعوت می‌کند. همین اتفاق در زمینه‌های اجتماعی هم می‌افتد. انقلاب اسلامی قرار است که جهان را تکان بدهد. دشمن این ماجرا را تشخیص داده است. آمریکا و صهیونیسم پس از امتحان کردن روش‌های مختلف براندازی و تجربه‌ی شکست در آن‌ها، اقدام به ساخت نسخه‌ی بدلی انقلاب اسلامی و حکومت اسلامی کرد. از طرفی با توجه به سختی راه مردم ایران پروژه‌ی دل‌سردسازی و استحاله را برای مردم ایران انتخاب کرد. اگر راه ما و انقلاب ما مهم نبود شیطان بزرگ این همه برای نابودی و انحراف و استحاله‌ی آن تلاش نمی‌کرد. سردمداران امروز جهان حساب دینار به دینارِ خرج‌هایشان را دارند. چه‌طور می‌شود که برای شناخت، تحلیل و تغییر مردم و به‌ویژه جوانان ایران، میلیون‌ها دلار به راحتی خرج می‌کنند؟ حتماً برای‌شان می‌ارزد. نمونه‌ی دیگرش مقوله‌ی عزاداری و مسایل دینی و مذهبی است. انگلیس با تشخیص پرجاذبه بودن محرم و عزاداری وارد این حوزه شد و با تمرکز روی مسئله‌ی اختلاف‌افکنی و خرافات سعی در به انحراف کشاندن سبک‌های عزاداری کرد و امروز هم میوه‌ی تلاش‌اش را می‌چیند.

همان‌طور که حکومت بر دل‌ها قوی‌ترین نوع حکومت است؛ نفوذ در قلب‌ها هم قوی‌ترین و موثرترین راه نفوذ است. نفوذ مثل آبِ جاری است. کافی است موانع راه آب را برداری تا آب راه نفوذ خود را به قلب‌ها و اندیشه‌ها باز کند. جریان نفوذ بی‌صدا عمل می‌کند. تردستی دارد. معمولاً تردست‌ها حقه‌ی اصلی را با دستی انجام می‌دهند که بیننده آن دست را نمی‌بیند. یک نمونه را شرح می‌دهم. دهه‌ی شصت تلویزیون جمهوری اسلامی مطلقاً آگهی بازرگانی پخش نمی‌کرد. اقتصاد دولتی و تسلط گرایش‌های چپی بر انقلابی‌ها شاید دلایل عمده‌ی این ممنوعیت بوده است. در دهه‌ی هفتاد آرام آرام پخش آگهی‌های بازرگانی آغاز شد. فضای آگهی‌ها بیشتر کودکانه بود و از عناصر بصری ساده و بی‌پیرایه‌یی استفاده می‌شد. در اواسط آن دوران بود که کودکان زیبا در تبلیغات تلویزیونی استفاده شدند. این روند ادامه پیدا کرد تا کم‌کم حضور زنان زیباروی هم در تبلیغات تلویزیون ایران همانند تلویزیون‌های غربی عادی شد. اگر تصور می‌کنید که این حرف‌ها توهم هستند کافی است برای باور کردن میزان تأثیرگذاری همین یک قلم، یعنی عناصر زیباشناختی زن‌محور در آگهی‌های تلویزیون، نگاهی به جامعه بیندازید. ایران رتبه‌ی نخست را در مصرف لوازم آرایشی در جهان دارد. ایران رتبه‌ی اول جراحی پلاستیک زیبایی برای مردان و زنان را در جهان دارد. وقتی زیبایی در قاب موثر تلویزیون آن‌چنان تصویر می‌شود و مرد ایرانی زن را آن‌طور می‌پسندد؛ باید هم انتظار چنین هجومی را به سوی دست‌بردن در صورت ببینیم. در طی دو الی سه دهه حکومت ما دست از زهد دهه‌ی شصتی خود برمی‌دارد و در آگهی‌های تلویزیونی خود از کودک زیبا و موطلایی و از زن زیبا و حتی مرد زیبا استفاده می‌کند. نفوذ این چنین است. وقتی چرخه‌ی درآمد صدا و سیما مریض باشد و تلویزیون نان‌خورِ شرکت‌های حل‌شده در تمدن حیوانیِ غربی باشد؛ جز این انتظار نمی‌رود. این شرکت‌ها و سرمایه‌های مهارنشده‌ی بازار هستند که تعیین می‌کنند تلویزیون چه تصویری را پخش کند. جالب این است که این پروژه به قدری تدریجی و آرام پیش رفت که هیچ‌کس متوجه تغییرات نشود. رهبر انقلاب در تاریخ 94/9/4 در دیدار بسیجی‌ها گفتند: «منتها از این خطرناک‌تر، نفوذ جریانی است. نفوذ جریانی، یعنی شبکه‌سازی در داخل ملّت؛ به‌وسیله‌ی پول که نقش پول و نقش امور اقتصادی اینجا روشن میشود. عمده‌ترین وسیله دو چیز [است‌]؛ یکی پول، یکی هم جاذبه‌های جنسی.» رهبر انقلاب بر دو بحث تأکید کردند. پول و جاذبه‌های جاذبه‌های جنسی. در چرخه‌ی مریض آگهی‌های صدا و سیما هر دوی این دو بحث مشاهده می‌شود. نمونه‌ی دیگر الگوسازی تلویزیون در زمینه‌ی حجاب است. سال‌های سال در سیما و سینمای ایران تصویر زن مانتویی به عنوان زن فرهیخته و فعال شناسانده شد و زن چادری به عنوان قشر ضعبف و کم‌سواد مطرح شد. البته حدود یک دهه است که تلویزیون بنا کرده است که با ساخت سریال در جهت عکس، آن تصویر دیرین را اصلاح کند. البته باید توجه داشت که همان کارگردان‌هایی که زن چادری را عملاً تحقیر کرده بودند امروز موظف شده‌اند که زن چادری را تحسین کنند. اگر کار با تکلیف و بخشنامه درست می‌شد تا امروز شده بود. کارگردانی که زنِ چادری را باور ندارد و جنس زندگی خودش مطلقاً ربطی به فیلم‌نامه‌های صدا و سیمایی ندارد؛ نمی‌تواند در مخاطب حسی را برانگیزاند. پس تمام فیلم‌سازانی که چنین تصویرهای مخربی را سال‌ها به خورد مردم دادند جزو پروژه‌ی نفوذ بوده‌اند با این که عمدتاً خودشان هم خبر نداشته‌اند. رهبر انقلاب تأکید کردند که از واقعیت نفوذ غفلت نشود. در رسانه‌ها مطرح شد که مهدکودک‌ها هم داخل در این قضییه هستند. خیلی‌ها تمسخر کردند. اما واقع قضییه همین است.  دشمن چرا نباید از کودکان شروع کند؟ البته اگر بگوییم که مسئولین مهد کودک‌ها نفوذی هستند حرف بی‌اساسی گفته‌ایم. بحث سر این است که دشمن در فضای اندیشه و سرگرمی و سبک زندگی هوایی تزریق می‌کند که هرکسی تنفس کند به ساز آن‌ها خواهد رقصید. همین امشب پیچ تلویزیون را بپیچانید و آگهی پوشک بچه را ببینید. موسیقی تند و نیمه‌عریانی و جشن تولد غربی و مصرف‌گرایی افراطی همه در یک تیزر یک دقیقه‌یی موثر وجود دارد. دکتر ابراهیم فیاض در مصاحبه با خبرآنلاین می‌گوید: «سیما الان بزرگ ترین ساختار نفوذ دشمن است. من جلسه ای به اتفاق دیگر اساتید دانشگاه تهران با آقای سرافراز داشتم اولین جمله ای که به ایشان گفتم این بود که شما اصلا رسانه نیستید و اتفاقا ضد رسانه اید!...قسم می خورم که صدا و سیما آنقدر به فرهنگ این کشور ضربه زده است که حد و حساب ندارد. اوج آن هم در دوره ضرغامی است. این آثاری که الان داریم می بنییم همه از دوره ضرغامی است. که ما را به یک فاجعه ملی رسانده است. مردم ما همه ماهواره بین شده اند. صدا و سیمایی که بخش های خبری آن فاجعه است؛ فیلم و سریال و برنامه های فرهنگی آن هم فاجعه است و برنامه کودک آن هم فاجعه است.... نفوذ بر مبنای یک ساختار درونی عمل می کند. یعنی با ساختار اقتصادی- رسانه ای و دانشی عمل می کند. الان صدا و سیما بیشترین دلیل جریان های ایجاد شده در جامعه است. علت غربگرایی و این همه تمایل برای مهاجرت و ... را اول باید در عمکرد صدا و سیما پیدا کرد. در بعد دوم باید در دین به دنبال آن گشت. اگر فرهنگی دچار بحران و انحطاط است و به شدت تهاجم پذیر شده است به این دلیل است که دین در آن ضعیف است یا مشکل دارد.»  

در زمینه‌ی موسیقی هم اوضاع قمر در عقرب است. نبودن فقه حکومتی در کشور باعث به وجود آمدن سردرگمی در میان مسئولان وزارت ارشاد و صدا و سیما شده است. پدیده‌یی که از ابتدای انقلاب وجود داشت. فقه فردی از پس تبیین مسایل و مشکلات حکومت‌داری برنخواهد آمد. امروز انواع سبک‌ها و ترانه‌ها بروز کرده است. ارشاد پس از ده سال مقاومت مجبور به پذیرش سبک رپ هم شد. خواننده‌های زیرزمینی حالا مترصد دادن کنسرت در بهترین سالن‌ها هستند. سبک پاپ هم دچار تحول‌های زیادی شده و حالا ستاره‌های موسیقی پاپ ایران در رده‌ها و سبک‌های مختلف به عنوان سلبریتی‌های جامعه مطرح هستند. این هم نکته‌ی بسیار خطرناکی است. ممکن است یک ستاره‌ی پاپ تمایل شدیدی به زندگی آمریکایی داشته باشد و مثلاً خود را بی‌پروا پیروی سبک یک خواننده‌ی هم‌جنس‌بازِ اروپایی معرفی کند. به خودی خود نفس این پیرویِ حرفه‌یی مشکلی ندارد اما وقتی رسانه‌ی موبایلی اجتماعی این ستاره‌ی نوعی پاپ بیش از یک میلیون مخاطب ثابت دارد؛ این پیروی حرفه‌یی از هم‌جنس‌باز غربی و این ارادت به سبک زندگی آمریکایی معضل بزرگی می‌شود. به‌ویژه می‌توان به ارتباط رسانه‌ی اینستاگرام و نوجوانان اشاره کرد. نوجوانان همواره در پی الگوگیری از هنرمندان هستند و امروزه با این وضعیت جدید رسانه‌ها که فردی و سهل‌الوصول هستند؛ نگرانی عمیقی در باب تأثیر پذیری وجود دارد. بسیاری از بازیگران زن سینمای ایران هم عملاً در صفحات مجازی کشف حجاب کرده و تصاویر مهیجی از خود منتشر می‌کنند. البته تأکید می‌کنم که این مسایل نفوذ جریانی نام دارد. ادعا این نیست که این هنرمندان از جایی پول می‌گیرند که چنین رفتار کنند. این هنرمندان بر اساس سبک زندگی خودشان در رسانه‌های شخصی‌شان رفتار می‌کنند اما ممکن است رسانه‌های مهم و جریان‌ساز دیگری از جمله مجلات سبک زندگی و هنری و سایت‌های تحلیلی خبری ( مانند کافه سینما ) به صورت تقویت آینه‌یی به الگو شدن و گسترش فضای تنفسی غربی کمک کنند. مثال کافه‌سینما خیلی واضح است. این سایت چه بخواهد چه نخواهد در پروژه‌ی نفوذ کار می‌کند. این سایت در سرویس مد خود در میان اخبار سینمایی تصویر مینی‌ژوب غربی‌ها و لباس‌های رو به آشفتگی هنرمندان روشنفکر وطنی را با برنامه‌ریزی و اصرار منتشر می‌کند.

دکتر ابراهیم فیاض در شماره86 و 87 مجله‌ی سوره‌ی اندیشه می‌گوید: « به عنوان مثالی دیگر می‌توان نحوه‌ی مواجهه‌یی که با فضای مجازی داشتیم را بررسی کرد. با ورود فضای مجازی، ما دست‌وپایمان را گم کردیم. به جای این‌که به مردم آموزش بدهیم که این چیست و با آن چه باید کرد، منفعلانه با آن مواجه شدیم، تا آن جا که فضای مجازی خودش را به نحو معیوب و مریض بر ما تحمیل کرد و جوانان بیشتر گرفتار آسیب‌های آن شدند. وقتی ما با غرب عاقلانه و واقعی مواجه نشدیم، غرب برای ما لباس و آرایش شد و ما از بزرگ‌ترین بازارهای مصرفی لوازم آرایشی در دنیا شدیم.»

غرب جوانان ما خوب می‌شناسد. اتاق فکرها و اندیشکده‌های آن‌ها هم بیکار نبوده و بی‌حساب خرج نمی‌کنند. ما هم به جای این که روابط سرّی فراموسونی و علایم هندسی شیطانی را رصد کنیم باید به فکر حفظ داشته‌هایمان و کسب نداشته‌ها باشیم. البته در یک دوره‌ی حدوداً پنج‌ساله جامعه‌ی ما گرفتار بحث بیهوده‌ی ماسون‌شناسی شد. برخی هم این نظر را دارند که خودِ این جریانِ بیهوده‌ی ماسون‌شناسی از ابتکارات همان‌ها بوده و در کل به سود آن‌ها شد. آن‌ها نقاط ضعف تمدنی ما را استخراج می‌کنند و در جایی که ما نمی‌بینیم سرمایه‌گذاری می‌کنند تا از آن نقطه‌ی ضعف حداکثر استفاده را ببرند. راه مقاومت و مقابله این است که ما از همه نظر مردم‌مان را قوی کنیم. مردم را دانش‌مند و اهل فهم بار بیاوریم. وظیفه‌ی نخبگان ما هم تلاش برای پر کردن خلأهای فراوان در علوم انسانی است. اگر نفوذ آب است ما باید خانه‌ی خود را ضدآب بسازیم وگرنه فریاد سردادن که آی.. خانه را آب گرفت، سودی ندارد. 



۱۰ آذر ۹۴ ، ۰۸:۳۹ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سجاد نوروزی

بشنو از عقل


شبِ تاسوعای 94 بود. من در مراسم عزاداری بیت رهبری شرکت کرده بودم. همه بودند. همه می‌دیدند. همه اطلاع پیدا کردند. کسی از ما عهد امانت‌داریِ مجلس نگرفته بود. با این حال برخی اتفاق‌ها را که حدس می‌زنم قضییه‌یی پشت‌اش باشد نقل نمی‌کنم. یک اتفاق مهم را نقل می‌کنم. آقای پناهیان منبرِ پیچیده، جذاب و مهمی داشت. از نفوذ سخن گفت. منبر خوبی بود. پرکشش و جذاب. به روضه رسید که قضییه‌ی دست دادن را مطرح کرد. فضای روضه بسیار هیجانی و شعارآلود شد. دقیقه‌هایی بعد، سخنرانی تمام شد و منبری پایین آمد. در این اثنا، برخی از حضار به صورت خودجوش شعارِ عجیب و بی‌سابقه‌یی را سر دادند. شعار این بود: «ما همه عبّاسِ توایم، خامنه‌ای». من در حیرت بودم. یعنی چه؟ اصلاً مبنای این شعارِ سبُک، بی‌اساس و غلوّآمیز چیست؟ من از خود می‌پرسم که آیا این یک حرکت خودجوش بود. برای من سوال شده که چه‌طور وقتی شعار «کُلّنا عبّاسکِ یا زینب» مطرح بود؛ برخی از صاحبان تریبون فریاد زدند که ما کجا و عباس کجا؟ ما چه طور می‌توانیم مثل عبّاس برای حضرت زینب باشیم؟ حالا آن‌ها کجا هستند؟ وقتی می‌گوییم که ما همه عباسِ تو هستیم یعنی چه از ذهن ما می‌گذرد؟ این جمله، غلوّ است. رهبر انقلاب بارها نسبت به غلوّ درباره‌ی خودشان تذکر داده‌اند اما ظاهراً گوش شنوایی نیست. شاید هم جریانی وجود دارد که نمی‌خواهد غلوّ درباره‌ی رهبری از بین برود. دهه‌ی هفتاد به رهبر انقلاب می‌گفتند علی. که رهبر انقلاب گفتند من کجا و خاک پای قنبرِ علی کجا؟ ارتشی‌ها می‌گفتند که جانم فدای رهبر. پس از تذکر رهبر انقلاب تبدیل شد به پاینده باد رهبر. حالا این شعارِ جدید که ما همه عباسِ توایم... از آن حرف‌هاست که آدم موقع شنیدن‌اش خشمگین می‌شود. که با همه چیز بازی و با این موضوع هم بازی؟ چرا همه چیز را لوث می‌کنید؟ شاید حضرت آقا دوباره به میدان بیایند و تذکر بدهند شاید هم دیگر تذکر ندهند. به هر حال روش رهبر این است که می‌بینیم. بحث من روش مردم است. بهتر است مردم کورکورانه پیروی نکنند از هر خَری که در جمعیت صدایش را روی سرش می‌برد و شعار می‌دهد. آن همه آدم عزادار در حسینیه که نفوذی نبودند. چرا موقع شعار دادن و تکرار کردن شعار، فکر نمی‌کنند؟

۱۳ آبان ۹۴ ، ۱۳:۱۳ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سجاد نوروزی

خیانت عمل، نه خائن بودن عامل

 اگر همین الآن از دولت‌مردان ما پرسیده شود که آیا بر سر موضوع‌هایی مانند حقوق بشر ( حق هم‌جنس‌بازی، حق بهائیت و... ) یا صنعت موشکی یا سوریه، با غرب مذاکره می‌کنید یا نه، پاسخ می‌دهند ابداً مذاکره نمی‌کنیم. اما من از کتاب جنایت و مکافات فهمیدم که کسی یک جنایت می‌کند، جنایت بعدی را انجام می‌دهد. کسی که یک آدم را می‌کشد، حاضر است جان کس دیگری را هم بگیرد. وقتی سرِ شوخی را با آمریکا باز کردی دیگر باید منتظر پیش‌نهادهای وقیحانه و بی‌شرمانه‌تری از طرف دشمن باشی. همه‌ی ابهت و هیمنه‌ی ایران به ذات انقلاب اسلامی است. وگرنه که ما در نظام سلطه حل شده بودیم و تمام شده بود؛ رفته بود پی کارش. اگر بنا بر مصافحه با آن آقا بود که شاه بهتر و سینه‌سپرتر این کار را انجام می‌داد. تازه زن شاه ایران با کارتر قدم‌زنان هواخوری می‌کرد. کاش سطح شعور مردم ما و به تبع آن، منتخب‌های مردم ما بالاتر از این حرف‌ها بود و عمق مسایل را درک می‌کردند. و البته کاش سطح شعور برخی بسیجی‌ها هم بالاتر از این بود که هر چه می‌شود؛ به مقام‌های عالی‌رتبه‌ی کشور، فحش و ناسزا می‌دهند. مصافحه با اوباما کار غلطی بود ولی سزا نیست که به آقای ظریف بگویی خائن. خائن نامیدن آقای ظریف غلط است. کار ظریف ممکن است در مرتبه‌ی خاصی از راهبردهای جامعه‌ی ولایی، خیانت محسوب شود اما چون ما آقای ظریف را می‌شناسیم و به سالم بودن نفس‌اش اطمینان داریم؛ می‌دانیم که او عمداً خیانت نکرده است. بنابراین ممکن است که خیانت سرزده از آقای ظریف، غیرعمدی باشد. سطوح معرفتی و نوع دیدگاه‌ها را باید در نظر گرفت. به هر حال دل‌سپردن به نظریه‌های علوم سیاسی غربی و وانهادن علوم انسانی اسلامی باعث می‌شود که چارچوب فکری غربی پیدا کنی و متفاوت و حتی متناقض با قرآن بیندیشی و عمل کنی. در عین حال ممکن است خودت متوجه، عالم و عامد نسبت به عمل خود نباشی. در عرصه‌های گوناگون حیات مسلمانان چنین پدیده‌هایی وجود دارد. مثلاً در زندگی‌های شخصی، ما اسراف می‌کنیم که خیانت و کفران نعمت است. مخالف قرآن است. اما قصد ما جنگ با خدا نیست بلکه سبک زندگی تحمیل‌شده‌ی بر ما این‌گونه اقتضاء می‌کند. باید به دولت‌مردان تذکر داد و خطاهایشان را به رخ‌شان کشید اما نباید آن‌ها را خائن به دین مردم و انقلاب خواند. این مصداق تندروی است. همان‌طور که تحصن روبروی مجلس، غیرقانونی، خیمه‌شب‌بازی و مضحک بود و باعث از بین رفتن قوت استدلال ما در برابر اپوزوسیون و پنبه شدن رشته‌های استدلال ما در دفاع از طیف اصول‌گرا شد. خوب همین تحصن، خیانت بود در حق جریان حزب‌الله اما حاشا و کلّا که من این برادران خود را خائن بنامم. این تحصن‌کننده‌ها خائن نبودند اما عمل‌شان خیانت بود. مومن شاید چند بار در زندگی‌اش دروغ بگوید اما هرگز دروغ‌گو نمی‌شود. دیپلمات کشور ما شاید از سر نادانی و تحلیل‌های بافته‌شده و پیچ‌درپیچ حاصل از علمِ غربی، مرتکب عمل خیانت‌آلود بشود؛ اما خائن نیست. مسئله را بازتر می‌کنم. اگر آدمی در سطح فکر سیاسی سعید جلیلی برود و پنهانی با اوباما دست بدهد، واکنش ما چه خواهد بود؟ طبیعی است که بر اساس ادعا و رویکرد سعید جلیلی، این خطا از او بسیار شدیدتر است. یعنی اصلاً از او انتظار نزدیک شدن به چنین اتفاقی هم نمی‌رود. اما مقایسه کنید با محمدجواد ظریف که دیدگاه‌های غرب‌گرایانه‌تر و سکولارتری نسبت به جلیلی دارد. خوب معلوم است که انتظار دیگری از او می‌رود. البته این بدان معنی نیست که حالا که سطح معرفتی مسئولان نظام متفاوت است ما باید فقط نظاره‌گر خطاهای آنان باشیم و سکوت کنیم. نه، چنین نیست. ما حرف می‌زنیم و تحلیل می‌کنیم. نقد می‌کنیم. بر اساس آرمان‌ها و سطوح عالی معرفتی انقلاب اسلامی هم نقد می‌کنیم. اما این برادران و بچه‌های انقلاب را خائن نمی‌خوانیم. دست‌کم این قدر زود خائن‌شان نمی‌خوانیم. طبیعتاً اگر از حد گذشتند ما هم از حد می‌گذریم.


۱۶ مهر ۹۴ ، ۱۰:۴۹ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سجاد نوروزی

نقد صوفی، نقد صافی

این نوشته دو بخش خواهد داشت. بخش نخست درباره‌ی خود فیلمِ محمّد رسول الله (صلّی الله علیه و آله) است. یعنی این اثر را بماهو اثر و فارغ از شنیده‌ها و دیده‌های بیرون از فیلم، مورد بررسی و دقت قرار می‌دهم. در بخش دوم نیز نکته‌هایی را در مورد رخدادهای بیرون از فیلم بیان می‌کنم.

یکم. آن چه از فیلم محمّد رسول‌الله (ص) برمی‌گیریم

بحث‌های مفصل و طولانی‌یی لازم است تا ابعاد مختلف این فیلم مورد بررسی قرار بگیرد. و این متن ابداً ادعای نقد فنی و همه‌جانبه ندارد. ابتدا خلاصه‌یی از فیلم بیان می‌شود سپس چند نکته عرضه خواهد شد. داستان فیلم مربوط به دو پاره از زندگی پیامبر اسلام است. پاره‌ی اول دوران شعب ابی‌طالب و دوران دوم دوران تولد و کودکی پیامبر است که به صورت فلاش‌بک نشان داده می‌شود. در دوران شعب ابی‌طالب حضور جریان مشرکین مکه و ماجرای تحریم پیامبر و همراهان پیامبر مطرح می‌شود و در دوران تولد و کودکی پیامبر هم ماجرای توطئه‌های یهود برای نابودی یا ربایش پیامبر منجی مطرح می‌شود و هم‌چنین برکت‌آور بودن شخص پیامبرِ کودک در جامعه‌ی جاهلیت نشان داده می‌شود. فیلم در جایی به پایان می‌رسد که هر مخاطبی گمان صحیح می‌برد که این فیلم به قسمت‌های دو و سه هم خواهد رسید. 

نسل پدران ما و خود ما خاطره‌ی شیرینی از فیلم رسالت ساخته‌ی مصطفی عقاد داریم. آن خاطره‌ی خوب به این جهت است که فیلم رسالت (همان فیلم محمد رسول الله ) قصه‌گو بود و ماجرای بعثت و مشقت‌ها و جنگ‌های پیامبر اسلام را روایت کرد. خیلی‌ها از فیلم مجید مجیدی انتظار دارند که چیزی شبیه به فیلم عقاد باشد در حالی‌که این انتظار انتظار درستی نیست. اگر کسی در پی آن نوع از قصه‌گویی باشد، همان فیلم عقاد بهتر از این فیلم است. نوع روایت در فیلم مجیدی بر اساس سلیقه‌ی متفاوتی طراحی شده است که شاید متناسب با حال مخاطب غربی باشد. به طور کلی فیلم شامل سه فضای روایی است. یک فضا روایت رخدادهای تاریخی آن برهه از زندگی پیامبر است؛ که ناچار باید قصه‌ی نرمالی داشته باشد. کنجکاوی یهود برای یافتن کودک مشکوک به نبوّت، بیماری در شهر مکه و یافتن دایه برای نوزاد آمنه، مرگ آمنه و عبدالمطلب، ماجرای کینه‌ی ابولهب و همسرش و... از جمله‌ی قصه‌هایی هستند که در فیلم بیان می‌شوند. اما فضای دیگری در فیلم وجود دارد که قصه‌گو نیست و احساس انسانی را تحریک می‌کند. شاعرانگیِ تصویری و موسیقی برانگیزاننده‌ی احساس‌های لطیف انسانی از جمله ویژگی‌های این فضای از فیلم است. فضای سوم هم فضای معجزه‌های رخ داده است که قصه‌ی ابابیل و اصحاب فیل، شفای مریض توسط پیامبرِ کودک و ماجرای قربانیان بت شهر ساحلی و ماهی‌ها که همگی با موسیقی حماسی پرحجم همراه بود. پس باید گفت که نوع قصه‌گویی فیلم مجیدی، با آن‌چه بسیاری انتظار داشتند متفاوت است. خرده‌روایت‌هایی از فضای اجتماعی و سیاسی زمان شعب ابی‌طالب و دوران جاهلیت از یک سو، روایت‌های حماسی معجزه‌ها از سویی و نگاه فرشته‌گون و مکاشفه‌آمیز و رنگ‌آمیزی شده به رنگ احساس انسانی از سویی دیگر، خلاصه‌ی فیلم محمّد رسول‌الله است که مجیدی به سینما عرضه کرده است. و اما نکته‌ها و ضعف و قوت‌هایی مطرح است که نگارنده نمی‌تواند از آن بگذرد. من نمره‌ی کلی‌ام به فیلم، نمره‌ی متوسط است. مثلاً از پنج ستاره باید بگویم که دو و نیم ستاره (آن هم حتماً با ارفاق). شاید این نمره در سال‌های بعد به چهار ستاره برسد و رشد کند و شاید هم به صفر ستاره و بی‌ارزش هم برسد. این رشد یا کسر نمره‌ی فیلم به مقوله‌ی استقبال مخاطب غربی از فیلم وابسته است. این فیلم را منِ مخاطب حرفه‌یی سینما و منِ بچه‌مسلمان و اهل محبت خاندان پیامبر فقط هنگامی قبول می‌کنم که فیلم‌ساز محترم ادعای جهانی کردن نامِ پیامبر اسلام را داشته باشند. منِ مخاطب جدی سینمای ایران و منِ بچه‌مسلمان هم با خود می‌گویم ظاهراً مجیدی و گروه‌اش مخاطب جهانی و زبانِ روز سینمای جهان را با خبرگی و تسلط می‌دانند. حتماً آنان چیزی می‌دانند که من نمی‌دانم. حتماً در این نوع روایت کردن که برای من عجیب است حکمتی وجود دارد که من از آن بی‌خبرم. منِ سینمارو و اهل سینما و مدعی محبت خاندان رسول خدا، با خود متواضعانه می‌گویم که این فیلم اتمام حجت ما با این نسل از حاضران در سینمای ایران بود. اگر موفق نشود یا باید نتیجه گرفت که این نسل سینما ناتوان هستند یا باید نتیجه گرفت که سینما در ذات خود مشکلی دارد و انقلاب اسلامی و نظام اسلامی باید از اساس، مقوله‌ی سینما را از اولویت تمدن‌سازی خود خارج کند. به این حرف‎ها خواهم رسید. فعلاً به نکته‌ها برسم.

قصه‌ی فیلم در زمینه‌ی بازتولید مفهومی شرک در اجتماع و فرهنگ دوران جاهلیت چندان نوآوری‌یی نداشته است. گفتگوهای سران مکه در جلسه‌ی دارالندوه درست همانند گفتگوهای سران مکه در فیلم مصطفی عقاد است و هیچ خلاقیتی در نمایاندن مفهوم عینی شرک دیده نمی‌شود. انتظار می‌رفت که شرک در فضای جامعه‌ی جاهلیت اولی در مکه، با ابزارهای مفهومی قابل لمس‌تری نمایانده شوند و زاویه‌های تازه‌یی از دل تاریخ برای مخاطب روشن شود. زاویه‌هایی که در جمله‌های نخ‌نما شده‌ی کتابِ دینی مدرسه یافت نمی‌شود. بت‌پرستی شفاف نیست. متأسفانه فیلم‌ساز به همان برداشت تیپیکال از بت‌پرستی اکتفا کرده است و هیچ دید تازه‌یی به جامعه و تمدن آن روزگار برای مخاطب مسلمان و غیر مسلمان نمی‌گشاید. ابوطالب و عبدالمطلب هر دو از اولیای خدا بوده‌اند. کلیددار کعبه هم شغل خاندان ایشان بوده است. پرسشی که فیلم به آن نپرداخته است و با اضافه کردن دیالوگ با حالت رفع تکلیف از آن عبور کرده؛ این است که چه‌طور یک انسان سرشناس موحد در کعبه‌ی بتکده زندگی می‌کند. شرایط روزگار چه‌طور بوده که این مردان بزرگ مجبور به مدارا با مشرکین بوده‌اند؟ پاسخ این پرسش‌ها از دل پژوهش‌های سنگین باید بیرون می‌آمد که نیامد. و باز هم جمله‌های کلیشه درباره‌ی آیین یکتاپرستی ابراهیمی و توضیح دیالوگی عبدالمطلب راه‌گشا شده است.

به طور نمونه، صحنه‌ی زنده‌به‌گور کردن دختر را می‌توان به عنوان شاهدی بر این ادعا بیان کرد. علی رغم برداشت عامه، مسئله‌ی زنده به گور کردن دختران در جامعه‌ی جاهلیت امری نادر بوده است. این‌طور نبوده که بر سر هر کوی و برزنی خانواده‌یی پیدا شود و دخترشان را زنده به گور کنند. اما این جنایت حتی یک بارش هم آن قدر اهمیت داشته است که قرآن بدان اشاره می‌کند. نوع مواجهه‌ی پیامبر که کودک است با مرد خشن صحرانشین به گونه‌یی است که گویا زنده‌به‌گوری دختران رایج بوده است در حالی‌که این‌طور نیست. این مورد که کشتن نوزادان دختر، رایج نبوده و نادر بوده است؛ خود از همان زاویه‌های تازه‌یی است که انتظار می‌رفت فیلم‌ساز بروز دهد. چه این‌که اگر هر دختری در جاهلیت عربی مرده است پس قاعدتاً جمعیت شبه جزیره باید شدیداً رو به افول می‌رفته است. نگاه به جنس زن در دوران جاهلیت هم باید با نگاه بکر و تازه‌یی سینمایی می‌شد. متأسفانه قصه فقط به دیالوگ‌هایی در باب این‌که دختر رحمت است؛ اکتفا کرده است. 

قصه‌ی عالمان یهود، قصه‌ی پیچیده‌یی است. به مجیدی حق باید داد که سر از کار عالمان یهود درنیاورده باشد و این گنگی و پیچیدگی را در فیلم‌اش آورده باشد. گفتگوهای عالمان یهود درباره‌ی میلاد پیامبر منجی پر از جمله‌های در هم و بر هم و بعضاً متناقض است. پرسش من این است که چرا در این گفتگوهای طولانی و پرشمار ساموئل و یهودیان، تصریح نمی‌شود که قصد اصلی یهود چیست. ظاهراً ربایش محمّد (ص) قصد اصلی‌شان است. اما همین گزاره معلوم نیست مورد توافق عالمان یهود و ساموئل باشد. معلوم نیست که بر فرض ربودن کودک مشکوک به نبوت، برنامه‌ی یهود برای ادامه‌ی حیات خود در حجاز چیست. جایی در فیلم همه‌چیز به نظر علمای خیبر موکول می‌شود. اما از نظرگاه آنان جز جمله‌های منتسب به تورات و بغض‌های نژادی و قومی که شامل دیالوگ‌های نامفهوم است؛ چیزی بیرون نمی‌آید. ساموئل هم شخصیت منفی ندارد و ظاهراً در زمان شعب ابی‌طالب حامی سیاسی پیامبر است. پس اگر ساموئل خوب است چرا علیه پیامبر در کودکی این همه توطئه کرد؟ ساموئل یکی از شخصیت‌های اصلی فیلم محمّد رسول‌الله است که متأسفانه شخصیت گنگ و ناواضحی است. سر از کارش در نمی‌آوریم و این ضعف در شخصیت‌پردازی است. 

از مجیدی تعجب می‌کنم. برخی ضعف‌ها در فیلم هست که باور آن سخت است. برخی مشکل‌های موجود در فیلم، خارج از عهده‌ی عوامل هنری است. مثلاً نمایش چهره‌ی پیامبر اسلام و حضرت علی (ع) با مشکل بزرگی در تمدن و عصر ما مواجه است. بنابراین نورافشانی صورت پیامبر قابل درک است هرچند سینمایی بودن اثر را دچار مشکل جدی می‌کند. پس مشکل مربوط به پشت به دوربین بودن پیامبر یا نورانی بودن چهره، قابل درک است و نباید کارگردان را سرزنش کرد. مادامی که مشکل فقهی و اجتماعی نمایش سینمایی چهره‌ی اولیاء حل نشود، من شخصاً خرده‌یی به ضعف فیلم‌ها نمی‌گیرم. اما مسایلی در این فیلم هست که کاملاً انتظار داشتیم که دچار ضعف نباشد. نکته‌ی اول، بضاعت بلند و عالی بازیگری در ایران و کیسه‌ی خالی فیلم مجیدی است. من بسیار متعجب هستم. مهدی پاکدل نگاه خوبی ندارد. اگر صدای کارساز و پخته‌ی منوچهر اسماعیلی نبود که معلوم نبود چه می‌شد. شجاع‌نوری خوب از پس نقش خود برآمده است. آفرین بر این انتخاب خوب. مینا ساداتی خوب و قابل ستایش است. شاید بهترین چهره‌یی که می‌شد برای آمنه برگزید هم‌او بود. ساره بیات هم انتخاب بدی بود و هم بازی بدی ارایه داد. ویژگی‌های ظاهری و بیانی ساره بیات به این نقش نمی‌خورد. او نتواسته است خود را در قالب یک زن اصیل صحرانشین عرب فرو ببرد. تنابنده خیلی خوب بازی کرده است. داریوش فرهنگ و ابولهب هم با این که خلاقیتی ندارند اما در حد متوسط و قابل قبول ظاهر شدند. رعنا آزادی‌ور خیلی خوب با نقش خود چفت شده است. این یک طرف ماجرا. یک طرف ماجرا هم بازیگر سطح پایین پدر آمنه بود که مرا به تعجب واداشت. بازیگر دسته ششمی که نه نگاه دارد و نه بیان. سطحی و رفع تکلیفی. از مجیدی انتظار نمی‌رفت. نقش‌های فرعی را در این فیلم می‌شد به بازیگران توانا داد تا نمره‌ی بازی‌های اثر رشد می‌کرد. تعجب دیگر من از صدای کودکی و نوجوانی و میانسالی پیامبر است. صدای پیامبر در کودکی کمی به صدای دخترانه می‌زند. این امر در شأن پیامبر نیست. اگر صدای پسرانه‌تر و ملیحی انتخاب می‌شد؛ بهتر بود. بیان و نحوه‌ی ادای کلمات در نوجوانی پیامبر مشکل دارد. صاحب این صدا، از گفتن چهار جمله‌ی ساده به بیان سلیس عاجز است. مثلاً لفظ عمو را جویده شده تلفظ می‌کند. نمونه‌ی مهم دیگر، در قرائت قرآن پیامبر است که در فیلم مالک یوم الدین را به ضمّ یاء می‎‌خواند؛ یعنی یُوم الدین. به لحاظ اصول تجوید این حرکت غلط است. 

موسیقی فیلم به لحاظ نفس موسیقی، عالی است. اما در حوزه‌ی کارکرد سینمایی باید دقت شود. ممکن است موسیقی فیلم راه‌گشا باشد برای مخاطب غربی که اگر چنین شود، نمره‌ی موسیقی فیلم بالا می‌رود و اگر چنین نشود موسیقی فیلم به‌ویژه کلیسایی بودن آن در برخی صحنه‌ها مورد سوال است. جلوه‌های ویژه‌ی فیلم هم گرچه نمره‌ی قبولی می‌گیرد اما با نمونه‌های هالیوودی فاصله‌ی معناداری دارد. همین‌که ما متوجه می‌شویم که فرق بین واقعیت و جلوه‌های رایانه‌یی کجاست؛ یعنی با هالیوود فاصله داریم.

دوم. آن‌چه از بیرون فیلم برمی‌گیریم

تبلیغات گسترده و دعوت کردن مردم از طرف حاکمیت برای دیدن فیلم کار درستی نیست. یک ضدتبلیغ است برای فیلم. مُشک آن است که خود ببوید نه آن که عطار بگوید. این رفتارهای گوبلزی در طول تاریخ انقلاب به جایگاه انقلاب و نظام آسیب زده است. این‌که نشریه‌یی چاپ شود و مومنین را مکلف به حمایت از یک فیلم کند، غلط اندر غلط است. 

مقایسه‌ی فیلم با نامه‌ی رهبر انقلاب به جوانان غربی هم درست نیست. نامه رسانه‌یی دیگر و سینما چیز دیگری است. سینما هنوز ابعاد وجودی‌اش بر ما مجهول است. ما هنوز به درستی نمی‌دانیم که آیا سینما می‌تواند حامل پیام‌های قدسی باشد یا نه. آیا سینما یک کارکرد حداقلی دارد که فقط فروکاسته‌ترین وجوه امر دینی را به نمایش بگذارد؟ انقلاب اسلامی و دانشمندان علوم انسانی ما هنوز به نتیجه‌یی نرسیده‌اند که آیا سینما فارغ از ذات خود می‌تواند محتوای افزوده‌یی را در سطح معارف الهی منتقل کند یا نه. ولی نامه چنین نیست. متن و نوشته را بشر به خوبی می‌شناسد و با آن مأنوس است. اما سینما چه؟ هدف‌گذاری فیلم مجیدی چیست؟ انتقال معنای نبوت و وحی به وسیله‌ی سینما؟ آیا سینما توان این را دارد که پلی بزند از عالم محسوس عالم تخیل و عالم عقل؟ یا این‌که هدف این فیلم فقط آشنا کردن یک جامعه‌ی رسانه‌زده است با نامی به نام محمّد (ص) و راهی به نام اسلام؟ که این یعنی این‌که جزئیات برای ما مهم نباشد. همین که مخاطب غربی چیزکی از صلح و دوستی و مهربانی پیامبر اسلام ببیند و  خبر به او برسد، کفایت می‌کند. اعتقاد به هر کدام از این گزاره‌ها نوع قضاوت ما را درباره‌ی فیلم متحول می‌کند. 

اگر بپذیریم که فیلم، موجود زنده‌یی است در ارتباط با مخاطب معنی پیدا می‌کند؛ باید صبر کنیم و به انتظار بنشینیم و وقایع پس از اکران جهانی محمّد (ص) را تحلیل کنیم. آن هنگام قسمت دو و سه این فیلم را با توجه به فهم و ذائقه‌ی همان مخاطب بسازیم.  

پس‌نوشت: نمی‌دانم چرا فضای بین مومنین سکوت و عشق‌پراکنی با فیلم است. البته جوی که رسانه‌های مورد اعتماد مومنین و رادیو - تلویزیون می‌دهند؛ بی‌تأثیر نیست. بگذاریم هیبت پوشالی این فیلم نزد مومنین و محبین پیامبر اعظم و آل او، فرو بریزد که فرو خواهد ریخت؛ آن‌وقت نقد صافی ما را هم بخوانید. از حرف‌های بی‌اساسی که این روزها زده می‌شود می‌رنجم. از این‌که گفته می‌شود فقط منافقین با این فیلم مخالف هستند. آخر این دیگر چه طرز برخورد با نقد است؟ منافقین دیگر چه خرهایی هستند؟ چه ربطی به نقد فیلم دارند؟ بهتر است تا قسمت دو و سه‌ی این پروژه کلید نخورده برای تیم سازنده و فیلم‌نامه فکر اساسی کنیم. نقد دوست فاضل و گرامی، میثم امیری را در وبلاگ‌اش حتماً بخوانید.

                                                                         ****

پ. ن.2: دوستان گرامی! اگر فیلم را دیده‌اید، نقد جدید میثم امـیری را حتماً بخوانید. به دلیل مصلحت‌هایی فعلاً به طور عمومی منتشرش نکرده است. برای دریافت این متن عالی و تکان‌دهنده، به وبلاگ میثم امیری بروید و فایل را از او بخواهید تا برای شما ایمیل کند.


۰۷ شهریور ۹۴ ، ۱۲:۳۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سجاد نوروزی

فصل هبـوط به مصـر


یکی از موثرترین و لطیف‌ترین ترفندهای تأثیرگذاری در میان مردمِ امروز، القای گزاره‌ها در شبکه‌های اجتماعیِ فراواقعی، از جمله تلگرام است. اما در بین پدیده‌های موجود در این شبکه‌های مبتنی بر برنامک‌های اندرویدی، پدیده‌ی اجتماعی بودن و آگاه‌ شدن از رخدادهای اجتماعی تقریباً حرف اول را می‌زند. در واقع اکثر کاربران شبکه‌ها که شاید بیش از نیمی از شهرنشین‌ها باشند؛ بر این باور نانوشته هستند که می‌توانند با خواندن دیوارنویسی‌های صفحه‌ی شخصی‌شان از مذاق عامه و گرایش‌های مردمی باخبر شوند در عین حالی‌که نیاز به هم‌نفسی و هم‌صحبتی با مردم پیدا نکنند. کاربرِ جاهل فکر می‌کند وقتی یک پُستِ تلگرامی، اینستاگرامی یا وایبری را می‌خواند؛ به بخشی از باور عامه دست یافته است. البته شاید در بسیاری از موردها چنین تلقی‌یی درست باشد اما در خیلی از موردها هم اصلاً این‌گونه نیست. این قصه در گاهی از وقت‌ها خطرناک و پیچیده می‌شود. و آن قصه، قصه‌ی جوک‌های منتشر شونده در شبکه‌هاست. از بچه‌گی پرسش‌ام از بزرگ‌ترهایم این بود که چه کسانی جوک می‌سازند. آن زمان جوک‌ها فقط دهان به دهان و بالمشافهه منتقل می‌شد. درک چگونگی انتقال جوک برای من کار سختی بود و الگوریتم توزیع جوک در جامعه، الگوریتم پیچیده‌یی بود. همان زمان هم برخی جوک‌های جنسی و قویتی یا جنسی-قومیتی در رتبه‌های نخست شهرت و شنیده‌شدن بودند. هنوز هم برای من الگوریتم پیچیدن جوک در مردم با احتساب رسانه‌های دهه‌ی هفتاد، برای من سوال است. همین سوال را من امروز و با حضور ارتباط‌های سهل و فراگیرِ موبایلی دارم. خوانده‌شدن و شنیده‌شدن جوک‌ها امروز الگوریتم قابل‌فهم‌تری دارد اما جنس جوک‌ها و مفهوم‌های القاشده توسط آن‌ها پیچیده است. مثال این قضییه، جوک‌های توافق هسته‌یی است. یکم این‌که در هر قضیه‌یی از جمله انتخابات، جام جهانی، ماه رمضان و توافق یا مذاکرات، جوک‌ها از قبل آماده هستند. به نظر می‌رسد که سرعت انتشار اولین جوک‌ها با حالتی که فرد سازنده‌ی جوک پس از وقوع به فکر افتاده باشد؛ هم‌خوانی ندارد. دوم، این‌که جوک‌ها مفهوم‌های جهت‌داری را با خود حمل می‌کنند. من وقتی جوک‌های پس از توافق هسته‌یی را خواندم فقط به یاد مادر مصطفی احمدی‌روشن و خون مجید شهریاری افتادم و حس خوبی از خنده‌های آمریکایی توافق نگرفتم. چه‌طور روی‌مان می‌شود جلوی چشم خانواده و اصلاً چرا خانوده...؛ جلوی چشم ناظر شهیدِ هسته‌یی و پیش‌ روی شهید دست‌بسته‌ی غواص، از رابطه‌ی با آمریکا حرف بزنیم؟ مگر غبارها را نزدودند دست‌بسته‌های غریب و سرفراز کربلای چهار؟ باید یک تذکر کلی را در یاد بیاوریم که در عالم هستی هیچ حرف هزل و لغوی وجود ندارد که بی‌معنی و بازی‌چه باشد. همه‌ی شوخی‌ها، کاملاً جدی است. هیچ شوخی‌یی در عالم وجود ندارد. دنیا و مافیها جدی جدی است. خندیدن هم باید در چارچوب حقیقت باشد وگرنه باطل است و گناه. راه سومی متصور نیست. خنده یا حق است یا باطل. جریان‌های نامکشوف خاصی جوک‌های فله‌یی و آماده را در لحظات حساس سیاسی ملت، به حلق‌شان فرو می‌ریزد. مردم هم در لحظه‌یی که جوک را می‌خوانند نمی‌دانند که در دامِ شبکه‌ها هستند. جوک، وقتی خوانده می‌شود تبدیل به انگاره‌یی از باور عمومی می‌شود. مثلاً حتماً شنیده‌ایم که مردم می‌گویند توی تلگرام یک پیام دیدم که نوشته بود که فلان و بهمان. تصور گوینده چیست؟ به طور ناخودآگاه تصور گوینده این است که این گزاره‌ی تبدیل‌به‌جوک‌شده آن‌قدر عمومیت داشته است که تبدیل به جوک اصلی وایبر و تلگرام شده است. در واقع معروف‌ترین جوک‌های وایبر و تلگرام می‌توانند جایگرین قلابی باور عمومی باشند درحالی‌که در هیچ آمارگیری رسمی‌یی، عمومی بودن آن گزاره‌ی تبدیل به جوک شده، اثبات نشده است. طرفه آن‌که مهمل‌بافی‌های گاه و بی‌گاه فضای تلگرام و... ممکن است که به پیش‌فرض دولت‌مردان و مشاوران عالی رییس‌جمهور تبدیل شود. به همین ساده‌گی فضای سلحشوری سال نود و نود و یک که ترورهای هسته‌یی رخ داد به فضای شُل‌مَن‌شلیِ سال نود و چهار تبدیل می‌شود. حفظ سلحشوری و حماسه در فضای مصالحه، بسیار سخت‌تر از حفظ آن در فضای جنگ نظامی یا جنگ تحریمی است. مومن باید شوخی سیاسی خود را در این فضا متقیانه مهار کند. باید روبروی مادران شهید بر دهان لگام و بر زانوی اسب چموش خنده‌ها، عقال زد تا فرار نکرده و پدرکشته‌گی ما و آمریکا را با خنده‌یی چِندش‌آور، لوث و بی‌خاصیت نکند.

اکنون و پس از این که قضییه‌ی هسته‌یی منقضی شد باید منتظر هجوم سخت دشمن باشیم. به ترتیب می‌شمارم. صنعت دفاعی و موشکی ما همین سرِچراغی مذاکراتِ به مصالحه‌کشیده‌ی هسته‌یی و در نخستین قطع‌نامه‌ی شورای شرارت یو.اِن. به چالش کشیده شد. چالش بعدی قاعدتاً باید حمایت ایران از جریان‌های ضدصهیونیستی غربِ آسیا از جمله حزب‌الله لبنان و انصارالله یمن باشد. خواسته‌ی طاغیانه‌ی غرب صهیونی از ایران این است که اسرائیل را در ساحت مغزافزاری جمهوری اسلامی از منکر به معروف تبدیل کند و دستِ حمایت از سر جریان مقاومتِ اســدیِ سوریه، نصراللهیِ لبنــان، حوثیِ یــمن و حشدالشعبیِ عـراق بردارد.

گام بعدتر که حدود شش یا هفت سال بعد رخ می‌دهد قضایای حقوق بشری ایران است. لابد تا آن زمان زمینه‌ی ضدفرهنگی هم‌جنس‌بازی را در ایران با ابزار سینماگران بی‌مایه و بدمایه و خودفروخته و سبک زندگی شدیداً غربی و ترویج قبح‌شکنی‌های جنسی، مهیا می‌شود تا حرف‌های شیطانی‌شان در داخل خریدار داشته باشد. همان‌طور شهوانی کردن و آندولسی کردن جمهوری آذربایجان در حال رخ‌دادن است و رژه‌ی هم‌جنس‌بازهای ازخدابی‌خبر ، در بیخ گوش ما در شهر مسلمان باکو واقع می‌شود. مسئله‌ی آزادی‌های جنسی و موسیقی‌های تمدن غربی و به طور کلی حیات خبیثه‌ی غربی در راهبرد حمله‌های بعدی دشمن است. گام‌های منطقی دشمن این است که اول قدرت سخت ایران شامل مقوله‌ی انرژی و صنعتی ایران محدود و در صورت امکان نابود شود و در گام بعد قدرت نرم ایران با فروپاشی اخلاقی، به محاق برود. در گام اول انرژی هسته‌یی باید محدود شود تا اقتصاد لَنگ ایران همیشه نگران انرژی و نفت و گاز بماند. بعد قدرت نظامی ایران را با محدود کردن صنعت موشکی ایران محدود کند. در غربِ آسیا هم داعشیان یا به تعبیر جالبِ عراقی‌ها "دواعش" را زنده و پویا نگه می‌دارند تا ایران حوصله‌اش را صَرف خطر بیخِ گوش خود کند و اقتدار نظامی‌اش با فرسایش مواجهه با داعش کم شود. در ساحت اجتماعی و فرهنگی که ساخت اصلی تمدن نوین اسلامی در آن است؛ اتفاقی می‌افتد. آن اتفاق این است که پس از توافق هسته‌یی دریچه‌های گول‌زننده و فریبنده‌یی از پول و دلار و ماشین خارجی و ... در کشور باز می‌شود و هبوط از فضای مقاومت به فضای مادی‌گری در ایران می‌آغازد. این هبوط به مصرِ دنیازده‌گی باعث شکستن مقاومت می‌شود. مردم که تن‌شان به صابون رفاه آلوده می‌شود، مقاومت را از یاد می‌برند. آندلسی شدن فضای متولدین دهه‌ی هفتاد که تا سال نود و هشت به سن هیجده تا بیست و هشت ساله‌گی می‌رسند؛ القای باورهای اباحی‌گری شهوانی و حتی جرثومه‌ی ننگی مثل عمل شنیع هم‌جنس‌بازی را میسرتر می‌کند.  البته این خواسته‌های آن‌هاست و به حول و قوه‌ی الهی اجازه‌ی وقوع به آن‌ها نمی‌دهیم ان‌شاءالله. اجازه نمی‌دهیم إن‌شــاءالله...

  

پس‌نوشت: این یادداشت از حسن عباسی را مطالعه بفرمایید. 

۰۵ مرداد ۹۴ ، ۱۱:۵۱ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
سجاد نوروزی

جدال احسن با تدبیری‌ها


روش دوستان را در برخورد با دولت و شخص آقای روحانی نمی‌پسندم. کافی است یک سر به افسران بزنید تا موج‌های تنیده به همِ فحش‌ها و ناسزاها را به آقای روحانی و هاشمی و فرزندان هاشمی و با کمی لطافت به سید حسن خمینی ببنید. به طور نمونه، آقای روحانی گفته است که ما می‌خواهیم تحریم‌ها را برداریم تا مشکلات مختلف‌مان از جمله مشکل آب کشورمان حل شود. خود من هم معتقدم این لحن دچار اظهار ضعف است. و نباید به کار می‌رفت. چینش واژه‌ها و انتخاب لحن سخنرانی رییس‌جمهور مهم است و از روحانی انتظار نداشتم که باز هم بر روند اشتباهات اخیر خود اصرار بورزد. اما برخی دوستان از این گوشه وارد گود می‌شوند و تا ته قصه‌ی کربلا می‌روند. با این قسمت هم مشکلی ندارم. یعنی با این وجه که بگوییم اگر دشمن آب را بر ما ببندد ما ایستادگی می‌کنیم. اما مشکل این‌جاست که ما حرف روحانی را در فضای فکری و گفتمانی خود و طرفداران رییس‌جمهور، نمی‌شنویم و برداشت نمی‌کنیم. ما تقوای شنیدن و گوش‌دادن‌مان کم شده و حوصله‌ی بحث استدلالی را نداریم. فقط می‌خواهیم خودمان را اثبات کنیم. از خودمان بگوییم و هوادار خودمان باشیم. روحانی برآمده از رأی کسانی است که به خاطر شرایط سخت معیشتی و اقتصادی به ستوه آمده بودند. به مردم گفته شده بود که این‌ها به علت وجود تحریم است. خوب این مردم هم حالا همه چیز را از چشم تحریم می‌نگرند. الآن هم روحانی که سختی کار مملکت را روی دوش خود حس می‌کند دارد در همان فضای فکری هواداران‌اش ( که نادرست است )، سخن می‌گوید. علت این‌که روحانی از آب حرف زده است؛ عطش و عباس و کربلا و شبیه‌سازی آن نبوده است ( این قدر بی‌انصاف نباشیم ). روحانی به هر حال مخاطبان مختلفی دارد. یک وجه بحث گره خوردن آب به تحریم، مسایل جغرافیای سیاسی است. مسئله‌های زیست‌محیطی و بحث‌های علمی و آکادمیک است. روحانی هم به اظهار آکادمیک بودن سخنان و برنامه‌های دولت متبوع‌اش خیلی مباهات می‌کند. خوب ما منتقدان آقای رییس‌جمهور باید این ذائقه‌ی آکادمیک ایشان را دریافته و بر اساس همان منهاج با بحث‌هایش مواجه شویم. مثلا باید متخصص‌های جغرافی و جفرافیای سیاسی و مسایل راهبردی توضیح بدهند که آیا بحران احتمالی آب و خشک‌سالی در آینده به تحریم وابستگی جدی‌یی دارد یا نه. همین و بس. نیازی به خرج کردن از کربلا نیست. رهبر انقلاب می‌گوید اقتصاد مقاومتی. یعنی بیاییم و مبانی جدیدی برای اقتصادمان، که شامل همه‌ی این بحث‌ها هست، درست کنیم و دانشگاهی بحث کنیم. مگر رهبر انقلاب بلد نیست فوری هر مسئله‌یی را عاشورایی کند و احساس‌های عمومی را تحریک کند؟ ایشان بلد هستند فوری آب را به کربلا وصل کنند اما در مقیاس بالاتر این وصل کردن به ضرر جریان منتقد دولت روحانی است. وقتی روحانی از یک در وارد می‌شود ما نباید از یک در دیگر وارد شویم. حرف دانشگاهی و آکادمیک را وقتی می‌شود آکادمیک جواب داد؛ نباید از در دیگری وارد شد. البته ممکن است شرایط ما در آینده‌ی نزدیک یا دور، مشابه شعب ابی‌طالب، بدر، خیبر، صفین، صلح حدیبیه، صلح امام مجتبی یا در نهایت ایستادگی عاشورایی شود. خوب معلوم است که باید در هنگام درست به شکل درست عمل کرد. یادآوری و تذکر منطق حسینی هم اشکالی ندارد. اما مطلب را نباید به پایین‌ترین سطوح بحث‌های سیاسی کشاند. طرف مقابل وقتی می‌بیند که ما منتقدان دولت دم از کربلا و ایستادگی و ... می‌زنیم، فوری قضییه‌ی فساد مالی و... را در جریان دولت نهم و دهم و در بدنه‌ی نهادهای گوناگون حاکمیتی جمهوری اسلامی مطرح می‌کند. مثلا می‌گوید تو اگر خیلی مردی برو جلوی فساد را بگیر و واقعا سر این مسایل فریاد بزن و زندان برو و دست از آبرو و خوشی و خوش‌گذرانی بردار. راست هم می‌گوید. ما حاضر هستیم این کارها را بکنیم؟ ظرفیت‌های موجود اجازه می‌دهد؟ مثلا چرا هنوز شفافیت در خیلی مسایل وجود ندارد؟ آیا ما منتقدان دولت روحانی ضد کدر بودن خیلی از جاهای نظام فریاد می‌زنیم؟ فتــأمَّل! حالا که مشت‌ها زیاد پر نیست نباید با هوادران دولت بحث‌های جدلی راه بیندازیم که حالا کی از همه حسینی‌تر است. کی از همه بصیرتر است و... . وجود این جدل‌ها به آقای روحانی مجال می‌دهد که بر منهاج غلط گره زدن مسایل داخلی و مردمی کشور به تحریم‌ها ادامه بدهد و بازی موش و گربه ادامه پیدا کند. خلاصه این که معلوم نیست مذاکرات به کجا و به چه زمانی برسدو پس باید شیوه ی برخورد با دولتی که پنجاه درصد به دور دوم (چهار سال دوم) می‌رسد؛ را بر اساس هم‌دلی و رفق بنا کنیم. 

۲۲ خرداد ۹۴ ، ۲۰:۱۰ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سجاد نوروزی